الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

315

إحياء علوم الدين ( فارسى )

كرد ، پس نعره بزد و به آخرت پيوست . « 190 » و مالك بن دينار گفت : در اثناى آن كه شبى طواف خانه مىكردم جاريه‌اى متعبده را ديدم كه به آستان كعبه تعلق ساخته بود و مىگفت : يا رب چند شهوت است كه لذات آن بگذشت و تبعات آن باقى ماند ، يا رب تو را ادبى و عقوبتى جز آتش نبود ! و مىگريست - پس همواره همچنين بود تا روز شد - مالك گفت : چون آن بديدم دست بر سر نهادم و به فرياد مىگفتم كه مادر مالك از او بى فرزند باد ! و آمده است كه روز عرفه مردمان دعا مىگفتند و فضيل مىگريست چنان كه گريستن مادرى كه به مرگ فرزند سوخته باشد ، تا آن گاه كه خورشيد غروب خواستى كرد ، پس محاسن خود بگرفت [ 238 ] و سر سوى آسمان برداشت و گفت : اى خجلتا از تو اگرچه بيامرزى . پس با مردمان بازگشت . و ابن عباس را - رضى اللّه عنه - از خائفان پرسيدند ، گفت : دلهاشان از ترس ريش باشد و چشمهاشان از ترس گريان ، گويند چگونه شاد باشيم كه مرگ پس ماست و گور پيش ما و قيامت موعد ما و بر دوزخ راه ما و پيش پروردگار موقف ما . و حسن بر جوانى بگذشت و او سخت مىخنديد ، و با قومى در مجلسى نشسته بود ، حسن او را گفت : اى جوان ، به صراط بگذشته‌اى ؟ گفت : نه . گفت : مىدانى كه بازگشت تو به بهشت است يا به دوزخ ؟ گفت : نه . گفت : پس اين خنده چيست ؟ گفت : جوان را پس از آن خندان نديد . « 191 » و حماد بن عبد ربّه چون بنشستى مستوفز « 192 » نشستى بر دو قدم ، وى را گفتند : چرا با قرار و آرامش ننشينى ؟ گفت : آن نشستن كسى باشد كه ايمن باشد ، و من ايمن نيستم بدانچه معصيت كرده‌ام خداى را . و عمر بن عبد العزيز - رحمه اللّه - گفت : حق تعالى اين غفلت را رحمتى گردانيده است در دلهاى مردمان تا از ترس خداى نميرند . و مالك بن دينار گفت : همت من آن است كه چون بميرم بند بر پاى و غل بر گردن من نهيد ، پس مرا سوى پروردگار من بريد چنان كه بندهء گريخته را برند به سوى سيد . و حاتم اصم گفت : به جاى نكو فريفته مشو كه هيچ جاى به از بهشت نيست ، آدم را در آن ديد آن چه ديد ، و به كثرت عبادت فريفته مشو ، چه ابليس بعد از بسيارى تعبد ديد آن چه ديد ، و به كثرت علم فريفته مشو ، چه بلعام « 193 » اسم اعظم خداى دانستى ، بنگر كه چه ديد ، و به ديدن صالحان

--> ( 190 ) اين بند در نسخهء قاهره افتادگى داشت و از نسخهء دانشگاه تهران نقل شد . ( 191 ) اين بند در نسخهء قاهره افتادگى داشت و از نسخهء دانشگاه تهران نقل شد . ( 192 ) مستوفز ، آن كه بر سر دو پاى و نامطمئن نشيند . ( 193 ) بلعام ( بلعم ) بن باعور ، مردى زاهد كه مستجاب الدعوة بود و به اغواى زن بر موسى ( ع ) و قوم او دعاى بد كرد كه در بيابان سرگردان شدند ، سپس موسى ( ع ) دعا كرد تا ايمان از او سلب شد .